تهران سیاه

 

 

 

شهر من اینجا نیست

اینجا… 

 

آدم که نه! 


آدمکـ هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! 


و جالبـ تر ! 


اینجا هر کسی


هفتاد رنگ بازی میکند 


تا میزبان سیاهی دیگری باشد! 


شـهر من اینجا نیست! 


اینجا… 


همه قار قار چهلمین کلاغ را 


دوست می دارند! 


و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! 



شهر من اینجا نیــستـ! 


اینجا… 


سبدهاشان پر است از 


تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند! 
 

من به دنبل دیارم هستم, 



شـهر من اینجا نیــست…شـهر من گم شده اسـتـ...

 

 

/ 8 نظر / 43 بازدید
لیمو

شعر قشنگیه..حالا مگه چی شده؟؟واست اتفاقی افتاده؟؟[ناراحت]

خانوم و اقای سیب

یجوری پست میذاری ادم دلش میخواد سرشو بکوبه به دیوار خودشو بکشه[نگران][قهر]

شهنازالسلطنه!

واقعن قشنگ بود........ولي الان كه فك ميكنم...راس ميگي يعني همه يه جوري شدن.........بد شدن!

نیکو

اسمتون منو یاد خواهرم میندازه عاشق هلو انجیریه و من هلو انجیری رو به خاطر اون دوست دارم وگرنه دستام به پوست هلو حساسه

زهرا

سلام با حرفاتون خیلی اروم شدم مرسی که راهنماییم کردی این روزا دوس دارم به هرجیزی رو بیارم تا فقط یه لحظه از ذهن و فکرم بره بیرون ولی بخاطره خدا خیلی کارارو نکردم فقط بخاطره خدا وقتی یه نفرتموم حیثت و ابرو و دخترونگیتو با خودش میبره باید ازش متنفر باشی ولی من نمیتونم تا الانم فقط بخاطره حضوره بابامه که زنده ام تورو خدا واسم دعا کن "دعا کن که خدا ارومم کنه نه چیز دیگه بازم ممنونم

زهرا

همین که الان ارامش داری خدا نگات کرده گذشتتو بریز دور ایشالا که موفق و پیروز باشی تو زندگیت