هلو انجیری

روزمرگی 2
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
 

سلانگی دوباره

 

دوباره تند تند بنویسم تا یادم نرفته

 

اول بگم همین یه ساعت پیش خدا بهم رحم کرد . رفته بودم لیست بیمه رو بدم توی برگشت یه ماشینه جلوم افتاد هی فس فس میکرد نمیرفت یهو از فرعی یه نیسان با سرعت اومد زد بهش آخ  یعنی اگه دو ثانیه جلو تر بودم زده بود به من . خدا رحم کرد

از دیروز بگم که خیلی سرم شلوغ بود توی این اوضاع که اعصابم نداشتم یکی از کارگرای ایرانیم برام قرو فر میومد منم قاط زدم با یک نعره همانند شیر پرتش کردم بیرون .

برای اینکه سفارش مشتری ها عقب بود خودم مجبور شدم وایستم جاش کار کنم . یعنی یک کمر دردی گرفتم که خدا میدونه

همون کارگره امروز اومده به التماس کردن افتاده منم یک کلام گفتم بره یعنی بره ( دل رحم تر از این حرفهام ) اخه اگه همین الان بگم برگرده دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه .

حالا بزار یه یه هفته ای بره سختی بکشه قدر کارو بفهمه هفته بعد میگم برگرده سر کار توی این هفته هم کارگر نمیگیرم تا ببینم چی میشه .

اخه نمیدونم این ایرانی ها چقد ( بوق ) تشریف دارن . اخه بچه جون مثل ادم کارتو بکن دیگه چرا قر و فر میای .

راستی هنوز جمعه رو نگفتم ا تو پست بعدی میام میگم قلب