هلو انجیری

روزمرگی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
 

سلانگ

 

تند تند و خلاصه بنویسم که خیلی کار دارم

از پنج شنبه بگم که خسته و کوفته رسیدم منزل تا اومدم چرت بزنم امیر دوستم زنگ زد بیا بریم لباس بخریم . بعد از کلی ناز که نه و نمیام و خستم بالاخره راضی شدم ولی گفتم من حوصله رانندگی تو ترافیکو ندارم اون بیاد .

رفتیم آریاشهر ( صادقیه ) . من قست خرید نداشتم . اصولا در سال یه بار میرم 5 -6 دست شلوار میخرم برای کل سال .

از پیرهن خریدن هم متنفرم . یادم نمیاد اخرین بار کی پیرهن خریده باشم . همیشه پول میدم خواهرم میره برام میخره . خودم بد سلیقم اون خوش سلیقه تره

خلاصه با این که قست خرید نداشتم اقای فروشنده به صورت کاملا حرفه ای سه تا شلوار بهم انداخت آخ

شانس اوردیم مامور اصناف اومد مغازش وگرنه 4 -5 تا دیگه هم می نداخت بهمون .

بعد یکم تو صادقیه چرخیدم از طبیعت زنده انجا لذت بردیم چشمک

برگشتیم خونه دیدم کسی خونه نیست موندم پشت در چون ماشین نبرده بودم دسته کلیدم خونه بود . من تمام کلیدم توی یه دسته کلیده حدود 18 تا کلید توشه . عین دسته کلید دزداست زبان

زنگیدم خواهرم گفت رفتن هایپر استار . منم به امیر گفتم ما هم بریم هایپر استار تا حالا نرفتیم بریم ببینیم ناکام از دنیا نریم . از خونمون تا هایپر 5 دقیقه راه

رفتیم اونجا وااااااااااااای قیامت بود . چقدر زن اونجا بود خداااااااااااااااا

بیچاره شوهراشون . ملت میخریدن ااااااااااااااااااااااااااا .

از شلوغی سر درد گرفتم .

توی این هاگیر واگیر امیر و گم کردم . هر چی هم زنگ میزدم رد تماس میزد .

بعد نیم ساعت پدر سوخته رو پیدا کردم داشت با شه دختره حرف میزد . رفتم جولوی دختره ریدم به کل هیکلش ( ببخشید حرف بی ادبی زدم ا ) . گفتم مرتیکه سن خر حسن گچ کارو داری خجالت نمیکشی . دختره که منو با اون ریش دید فکر کرد من مامورم در رفت قهقهه

خلاصه کلی سره بدبخت قر قر کردم . اونم به شکر خوردن افتاده بود .

با این که قست خرید نداشتم 50 هزار تو هایپر ویارم گرفت با امیر هله هوله خریدیم .

جمعه هم تا 3 بعد از ظهر بیشتر نتونستم بخوابم.

بقیه جمعه رو بعدا میگم قلب برم یکم روزی حلال در بیارم