هلو انجیری

روزمرگی 3
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
 

سلانگی سه باره

 

از جمعه بگم که تا سه بیشتر نتونستم بخوابم .

پاشدم رفتم یکم با ماشینم ور رفتم چراغش سوخته بود عوضش کردم .

خاله بزرگم اومد خونمون . خالمو شوهرش کیش زندگی میکنن .

این خالمو خیلی خیلی دوست داشتم هم خودشو هم بچه هاشو .توی کل فامیل همین یه خاله رو دوست داشتم ولی یه مدته خالم عوض شده بچه هاشم عوض شدن . یه جورایی حسود شدن منم از ادم حسود خیلی بدم میاد

الان که گفتم فامیل ، دیدم توی کل فامیل عریضو طویلمون یه دونه ادم درست درمون هم ندارم .

سمت مادری 12 تا دایی دارم 4 تا خاله . کلا پدر بزرگم ماشاالله بیکار نمیشسته جوجه کشی راه انداخته بوده . کلا 24 تا بچه داشته بقیش تو بچگی با بیماری های مختلف مردن . البته از خوش شانسی ما بوده . بهش میگم اخه چه خبره این همه بچه . چی بگه خوبه . متفکر     میگه تازه مادر بزرگت نتونست بیشتر بزاد آخ

سمت پدری هم خدا رو صد مرتبه شکر عمو نداریم ولی به قول ترک ها    اماااااااااااااا  چهار تا عمه دارم خدا نصیب هیچ کس نکنه یکی از یکی داغون تر . اصلا توی این مدت من یکم از این ها محبت ندیدم . مثلا حاجی ما تنها داداششونه ولی ....

ای بابا آخ بعد ابجی لیمو تو وبش مینویسه فامیله ما فلانو فلانن . من حاضرم کل خاندانمو با فامیلات ندید عوض کنم قهقهه

 

+ یه دوست خیلی خیلی کوچولو دارم خیلی مهلبونه . اهل شماله و خیلی خوش قلبه باهام قهر بود الان اشتی کرده الان خوشحالم اینم قیافم لبخند

 

+میخوام برم غذامو گرم کنم گریه برام دعا کنید نسوزه افسوس


 
 
روزمرگی 2
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
 

سلانگی دوباره

 

دوباره تند تند بنویسم تا یادم نرفته

 

اول بگم همین یه ساعت پیش خدا بهم رحم کرد . رفته بودم لیست بیمه رو بدم توی برگشت یه ماشینه جلوم افتاد هی فس فس میکرد نمیرفت یهو از فرعی یه نیسان با سرعت اومد زد بهش آخ  یعنی اگه دو ثانیه جلو تر بودم زده بود به من . خدا رحم کرد

از دیروز بگم که خیلی سرم شلوغ بود توی این اوضاع که اعصابم نداشتم یکی از کارگرای ایرانیم برام قرو فر میومد منم قاط زدم با یک نعره همانند شیر پرتش کردم بیرون .

برای اینکه سفارش مشتری ها عقب بود خودم مجبور شدم وایستم جاش کار کنم . یعنی یک کمر دردی گرفتم که خدا میدونه

همون کارگره امروز اومده به التماس کردن افتاده منم یک کلام گفتم بره یعنی بره ( دل رحم تر از این حرفهام ) اخه اگه همین الان بگم برگرده دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه .

حالا بزار یه یه هفته ای بره سختی بکشه قدر کارو بفهمه هفته بعد میگم برگرده سر کار توی این هفته هم کارگر نمیگیرم تا ببینم چی میشه .

اخه نمیدونم این ایرانی ها چقد ( بوق ) تشریف دارن . اخه بچه جون مثل ادم کارتو بکن دیگه چرا قر و فر میای .

راستی هنوز جمعه رو نگفتم ا تو پست بعدی میام میگم قلب


 
 
روزمرگی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
 

سلانگ

 

تند تند و خلاصه بنویسم که خیلی کار دارم

از پنج شنبه بگم که خسته و کوفته رسیدم منزل تا اومدم چرت بزنم امیر دوستم زنگ زد بیا بریم لباس بخریم . بعد از کلی ناز که نه و نمیام و خستم بالاخره راضی شدم ولی گفتم من حوصله رانندگی تو ترافیکو ندارم اون بیاد .

رفتیم آریاشهر ( صادقیه ) . من قست خرید نداشتم . اصولا در سال یه بار میرم 5 -6 دست شلوار میخرم برای کل سال .

از پیرهن خریدن هم متنفرم . یادم نمیاد اخرین بار کی پیرهن خریده باشم . همیشه پول میدم خواهرم میره برام میخره . خودم بد سلیقم اون خوش سلیقه تره

خلاصه با این که قست خرید نداشتم اقای فروشنده به صورت کاملا حرفه ای سه تا شلوار بهم انداخت آخ

شانس اوردیم مامور اصناف اومد مغازش وگرنه 4 -5 تا دیگه هم می نداخت بهمون .

بعد یکم تو صادقیه چرخیدم از طبیعت زنده انجا لذت بردیم چشمک

برگشتیم خونه دیدم کسی خونه نیست موندم پشت در چون ماشین نبرده بودم دسته کلیدم خونه بود . من تمام کلیدم توی یه دسته کلیده حدود 18 تا کلید توشه . عین دسته کلید دزداست زبان

زنگیدم خواهرم گفت رفتن هایپر استار . منم به امیر گفتم ما هم بریم هایپر استار تا حالا نرفتیم بریم ببینیم ناکام از دنیا نریم . از خونمون تا هایپر 5 دقیقه راه

رفتیم اونجا وااااااااااااای قیامت بود . چقدر زن اونجا بود خداااااااااااااااا

بیچاره شوهراشون . ملت میخریدن ااااااااااااااااااااااااااا .

از شلوغی سر درد گرفتم .

توی این هاگیر واگیر امیر و گم کردم . هر چی هم زنگ میزدم رد تماس میزد .

بعد نیم ساعت پدر سوخته رو پیدا کردم داشت با شه دختره حرف میزد . رفتم جولوی دختره ریدم به کل هیکلش ( ببخشید حرف بی ادبی زدم ا ) . گفتم مرتیکه سن خر حسن گچ کارو داری خجالت نمیکشی . دختره که منو با اون ریش دید فکر کرد من مامورم در رفت قهقهه

خلاصه کلی سره بدبخت قر قر کردم . اونم به شکر خوردن افتاده بود .

با این که قست خرید نداشتم 50 هزار تو هایپر ویارم گرفت با امیر هله هوله خریدیم .

جمعه هم تا 3 بعد از ظهر بیشتر نتونستم بخوابم.

بقیه جمعه رو بعدا میگم قلب برم یکم روزی حلال در بیارم


 
 
شلوغ
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩
 

 

سلانگ

 

انقدر کارهام پیچیده به هم که قاطی کردم

از پنج نفر لیست گرفتم براشون بار جور کنم انقدر بازار خرابه که نتونستم جور کنم

پنج شنبه از ترسم که اونا فحش بارونم نکنن اصلا مغازه نیومدم الانم از صبح انقدر تلفن جواب دادم مخم داره صوت میکشه

 

فعلا من برم تا مشتری هام سروکلشون پیدا نشده بارشونو جور کنم آخ

برایم دعا کنید ماچ


 
 
غذا
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦
 

سلانگی دوباره

 

اعصاب معصاب ندارم زدم غذامم سوزوندم باز . اهههههههههه

از 6 روزه کاری حداقل 5 روز غذام میسوزونم اون یه روزم که نمیسوزه ساندویچ یا الویه اوردم آخ

از هر انگشتم یه هنر میباره . نه ؟ نیشخند

هی به حاجی ( بابام ) میگم یه منشی دختر بگیرم هم تلفن ها رو جواب میده هم برام غذا درست میکنه نیشخند.   قیافش اینجوری میشه عصبانیمیگه کوفت بخوری تلفنم جواب نده

نه نمیشه باید یه منشی دختر بگیرم وگرنه از گشنگی میمیرم متفکر

 

داخل پرانتز :

اینجاست که فرق بین ابجی لیمو با بقیه معلوم میشه ا . فقط اون گفت که بیام پیشت برام گریه کن . این حرف برام خیلی ارزش داشت حتما جبران میکنم بغل

 


 
 
بی حال
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦
 

سلانگ

 

دلم امروز خیلی گرفته . نی دونم چمه

خیلی دوست دارم برای یکی بشینم سه ساعت گریه کنم اون حرف نزنه فقط بشینه پیشم .

به نظرتون من خول ام متفکر خودم که فکر میکنم خولم افسوس


 
 
عکس هلو کوچولو
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
درهم برهم
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤
 

 

 

سلام

 

حالمان کمی تا نیمه ابری رو به بهبودی است .  

صدام همینجوری کلفت بود الانم که گرفته نور الی نور شده .خودم از صدای خودم خوف میکنم چه برسه به بقیه .صدام الان جون میده واسه خفت گیری نیشخند

من به خیلی از اتفاقات زندگیم سعی میکنم به دید مثبت نگاه کنم و همشو بندازم گردن تقدیر . مثلا من خیلی دیر به دیر سرما میخورم الان 4 سالی میشد مریض نشده بودم .اگه این هفته مریض نمیشدم دو تا کار می خواستم انجام بدم که یه جورایی دور از جونه خودم و شما از روی خریت بود که خدا رو شکر مریض شدم و نتونستم اون کارا رو انجام بدم .

الان یه هفته ای هم هست که دیگه نکشیدم . یه عادت بدی دارم هر شب باید برم فرحزاد افسوس   ولی تصمیم جدی گرفتم دیگه نرم . از یکی دو هفته دیگه هم میرم باشگاه یه هیکلی بسازم در حد تیم ملی

توی این اوضاع بیحالی بازارم که انگار خاک مرده پاچیدن توش . ساکت ساکته . برای فردا هم کلی چک دارم . موندم با این بازار چه خاکی تو سرم بریزم .

ولش کن خدا کریمه . برم زور بزنم ببینم میتونم پول جمع کنم از مشتری ها .

یا حق


 
 
مریضی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
 

 

سلانگ 

 

حال میکنید عکس های قشنگ قشنگ براتون میزارم ا ... 

از این که وبلاگ خوبی مثل این رو پیدا کردید چه حسی دارید .

 

از پنج شنبه شب حالمان بسی چند رو به وخامت رفت . سبز

کلی خود درمانی کردیم ولی تاثیری نداشت . جمعه طبق معمول زیاد نتونستم بخوابم حدود 2 بیدار شدم  زبان . دیدم بدتر شدم . عزممان را جذب کردیم به سوی دکتر شتابان رفتم . ( ادبیاتو حال میکنید براتون خرجش میکنم نیشخند)

دکتر مهربان دوتا امپول و یه برگ قرص نوشت جمعا با ویزیتش 25000 پیاده شدم . نمیدونم این دفترچه بیمه به چه درد میخوره آخه

پرستاره خیلی خشن بود . رفتم آمپولو بهش دادم . با یه صدای کلفتی گفت بخواب رو تخت

نامرد همچین آمپول زد فکر کردم دسته بیل ...

تا یه ساعت یه وری راه میرفتم .

مادری هم کلی عرقیجات ( از نوع دارویی ا فکر بد نکنید ) داد .

امروز کمی بهتر میباشم. نیگا از خود راضی


 
 
بی حال
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

 

 

 

 

سلانگ دوستان  

 

حالم خوف نیست . دیشب خوف بودم ا صبح پاشدم دیدم گلوم چرک کرده سبز

گوشامم گرفته افسوس


 
 
جیگر 2
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

 

 

امروز داشتم تو آینه خودمو نگاه میکردم دیدم چقدر موهای سفیدم زیاد شده افسوس

قبلا یکی دوتا بود الان خیلی بیشتره ابرو


 
 
جیگر
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

 

عاشق عکس بچه ام . 

یکم خولم . نه ؟ متفکر

 

عکس بچه از جمله عکس هایی که با نگاه کردن بهش یه جور احساس آرامش میکنم


 
 
گذر زمان
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧
 

سلانگ دوستای خوفم     

 

چند وقته درگیری کاری شدید دارم خیلی ذهنم مشغوله . یکی بهم پیشنهادهایی داده برای گسترش کارم باهاش شریک بشم . پیشنهادش عالیه ولی کاره شراکتی رو دوست ندارم . 

از طرفی پیشنهادش وسوسه انگیزه دارم تحقیق میکنم       

روزی میرم با چند تا تولید کننده صحبت میکنم ولی خوب راهنمایی نمیکنن

مخم داغ میکنه بعضی موقع ها انقدر فکر میکنم 

پیش خودم میگم چرا انقدر خودتو درگیر کار میکنی   متفکر

ولی اصلا نمیتونم تصور کنم که کار نکنم . نه به خاطر پول ا  . شاید یه جور مریضیه سبز

نمیدونم هر کی به یه چیز معتاده منم به کار کردن معتادم ناراحت

ای کاش تو عالم بچگی میموندم .

خیلی دوران خوبی داشتم . زمین و زمانو بنده نبودم . هر کاری که میخواستم میکردم .

از اتیش زدن طویله همسایه روبروی مادر بزرگم تو دهات تا خراب کردن انتن صدا سیما و قطع شدن یک هفته ای کل شبکه های اون منطقه .

بقیشو نمیگم میترسم بگید روانی بودم زبان

اون موقع دغدغه نداشتم که چی میخواد بشه . دلار چنده ؟ مرغ چنده ؟ سکه چنده ؟ فقط تو فکر بازی و شیطنت . دورانی بود حیف زود گذشت

 

این حرف ها رو ول کن مخم هنگ کرده نمی تونم درست تصمیم بگیرم . شریک بشم یا نشم ؟

 


 
 
آگهی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥
 

توجه توجه   

 

به یک کارگرساده یا بچه دو ساله جهت اداره امور مملکت نیازمندیم    


 
 
اوضاع اقتصادی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳
 

سلانگ

 

به نظرتون این اوضاع اقتصادی درست بشو هست یا خودم یه فکری بکنم یه حرکتی تو بازار بزنم متفکر

 

اینم از شانس ما توی اوج جونیمون خوردیم به رکود اقتصادی  ، کل دنیا ریختن به هم سبز

 

بعد باباهامون میگن نسل سوخته اونان . پس ما نسل جزغاله ایم . خمیازه


 
 
انرژی منفی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

سلانگ         

 

امروز صبح خیلی حالم گرفته شد . از خونه که اومدم بیرون نگاه به ماشین که کردم ناخداگاه تو دلم گفتم امروز پنچر نشم ا آخ

چشم شور نیست به خدا ولی یه نیم ساعتی بود راه افتاده بودم که دیدم یه صداهایی میاد از عقب ماشین خمیازه

اولش صداش کم بود گفتم خوب ماشین ایرانی باید صدا بده دیگه

یکی دو دقیقه بعد یه صدای انفجار مانندی از عقب اومد . خدا رحم کرد با اون سرعت چپ نکردم .

زدم بغل دیدم به به لاستیکه منفجر که چه عرض کنم پوکیده ریش ریش شده سبز

حالا که صبح انقدر خودمو فحش دادم

اییییی خدا کی حوصله داره اول صبح لاستیک عوض کنه

با هزار مکافات بالاخره به خودم یه تکونی دادم شروع کردم به لاستیک عوض کردن و خودمو فحش دادن

 

حالا بدبختی دقیقا کنار دانشکده ابشناسان واحد دختران نگه داشته بودم

هرکی میومد بره تو دانشکده یه تیکه ای مینداخت

دیگه داشتم عصبانی میشدم یکی از دخترارو یه نگاه غضبناک کردم بنده خدا دویید رفت تو نیشخند  خوب دیگه جذبه دارم دسته خودم نیست زبان

توی این گرونی یه لاستیک هم به خرجهام اضافه شد افسوس


 
 
آهنگ
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱
 

سلام      

 

امروز داشتم فکر میکردم اگه موزیک نبود من چیکار میکردم متفکر

اگه ابی و شادمهر و هایده و مهستی نبودن من چیکار میکردم متفکر

وای اصلا نمیتونم زندگی بدون اینهارو تصور کنم 

هر روز باید ابی و هایده گوش کنم وگرنه میمیرم

وای اهنگ طرفداره شادمهرو بگو روزی 1000 بار گوش میکنم ( بعضی وقتها گریم هم میگیره یاد خاطرات خوب و بد میندازه منو  ) بینهایت اهنگه

غروبها موقع برگشت 2 ساعت تو ترافیکم اگه ابی نبود حتما تا الان جان به جان تسلیم کرده بودم خمیازه

از این اهنگ های جدید هم که اصلا نمیفهمم چی میگن خیلی بدم میاد خمیازه

 


 
 
جامعه
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

سلام دوست های خوبم

 

دارم سعی میکنم با کار خودمو بیشتر درگیر کنم تا زیاد فکر نکنم .بلکه گذشت زمان کمکم کنه .

البته اگه بزارن کار کنیم . با این وضع بازار نمیدونم چی میخواد بشه .

صدای له شدن استخوان های مردم ضعیف جامعه گوش هر انسان کری را هم به درد میاره


ما همیشه ملت زجر کشیده ایم و همیشه پز ایرانی بودنو میدادیم - نسل آریایی - نسل عدالت - نسل کوروش و داریوش و الان هم یه گروه آدم بیچاره ایم که روز به روز در فقر فرو میریم - فقر این نیست که پول نداشته باشیم همین که هروز توان خریدمون کم بشه و قدرت خرید نداشته باشیم خودش فقره - همین که سفرمون روز به روز خالی بشه فقره - همین که باباها و مامانا خجالت بچه هاشونو بکشن فقره ...


وقتی توی مهمونی ها میبینم چقدر ریختو پاچ میکنیم ولی توی همین تهران آدمهایی هستند که با ماهی 200 هزار حقوق دارن زندگی میکنن اعصابم خورد میشه .

بعد هی توی تلویزیون میگن امار جرم بالا رفته ، دلیلش فقط فقره فقر

اصلا از سیاست خوشم نمیاد از حرف سیاسی زدنم متنفرم چون من علم سیاست ندارم که در موردش حرف بزنم . ولی کمی میتونم حرف اقتصادی بزنم هم کارم و هم درسی که خوندم مربوط به اقتصاد میشه .

فقط میتونم بگم خدا به دادمون برسه که صدای استخون های ما در نیاد

 

ببخشید بازم منفی نوشتم گریه

 

 

 

بعدا نوشت :  یادم رفت اینو بگم . 5 تا کارگر دارم 2 تاش افغانیه . دیگه کارمون به جایی رسیده اون کارگر افغانی هام میگن دیگه ایران نمی صرفه افغانستان خیلی بهتره منتظر

 


 
 
عذر خواهی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
عروسی
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
دعا کنید
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
تالار
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
برم ؟ نرم ؟
نویسنده : هلو انجیری - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی